ای درشکسته جام ما ای بردریده دام ما
ای نور ما ای سور ما ای دولت منصور ما
جوشی بنه در شور ما تا میشود انگور ما
ای دلبر و مقصود ما ای قبله و معبود ما
آتش زدی در عود ما نظاره کن در دود ما
ای یار ما عیار ما دام دل خمار ما
پا وامکش از کار ما بستان گرو دستار ما
در گل بمانده پای دل جان میدهم چه جای دل
وز آتش سودای دل ای وای دل ای وای ما
مولانا جلال الدین بلخی
نمی دونم چرا ...
اما می ترسم از اینکه هر حرفی رو اینجا بزنم...
تو وبلاگا گشت می زنم می بینم چه راحت همه دارن حرفای دلشون رو می زنن!
از مسائل خصوصی زندگی شون می گن... اما من می ترسم ...
نمی دونم چرا ...
اینجا هر حرفی رو نباید زد!
خیلی همیشه باهم بحث و دعوا می کردن و به حساب خودشون خیلی با ایمان هم بودن.
گفتم اینطوری اگه پیش بره هر دوشون فرسوده و پژمرده می شن ... خواستم با هاشون صحبت کنم.
اول از مباحث روان شناسی گفتم و اینکه هر عملی عکس العملی داره و نباید حساسیت طرف مقابل رو بر انگیخت ...
اینکه "به نظر طرف مقابل احترام گذاشتن" یعنی چی...
و اینکه تو بعضی موضوعا فقط یک جواب درسته، مثل موضوعای دینی که یه کار حرامه و یه کار واجب ...
اما تو بیشتر موضوعا حرف حق قابل تشخیص نیست و هر کس از دیدگاه خودش به موضوع نظر می کنه و برداشت خودشو داره ... در نتیجه بحث تو این موردا بی فایده است چون یک جواب واحد نداره ...
با هر دو جدا جدا چند ساعتی حرف می زدم و آخرشم می گفتم می تونی از یه مشاوره هم کمک بگیری چون من چیز زیادی نمی دونم و شاید اطلاعات اشتباه بهت بدم ...
از فردای اولین صحبتم فکر می کنید چه اتفاقی افتاد؟ بحث اونا وارد فاز تازه ای شد! ... انگاری موضوعی مد شده باشه ...
مدام برای هم از موضوعای روان شناسی حرف می زدن و تو سر هم می زدن که تو اینو نمی فهمی و تو مشکل داری و برو خودتو به روان شناس نشون بده و ...
بعد گفتم اینا که ادعای دین و ایمونشون می شه، اونا رو به دین داری دعوت کنم...
از اینکه تو دین توهین کردن گناهه، تهمت زدن گناهه، پیامبر گفته فلان، فلان امام گفته بهمان، این مرجع تقلید این حرفو زده و اون یکی این حرفو ...
و خلاصه خواستم با تحریک احساس با دین بودنشون به بحث با هم خاتمه بدن ...
اما ...
از فردای اون روز بحثا وارد فاز تازه ای شد ... موضوع جدیدی مد شده بود!
این یکی به اون می گفت این کارت گناهه، اون کار که من گفتم و باید می کردی واجب بوده و فلانی گفته و... اون یکی می گفت خدا جزای این کارتو اون دنیا می ده و ...
خلاصه هرکدوم اون یکی رو یک بی دین لا مذهب به تمام معنا می شناخت ...
پس چطور باید به اینا فهموند که کارشون اشتباهه؟ وقتی خیلی راحت واژه ها رو به بازی می گیرن ...
و از هر مبحثی فقط به نفع خودشون استفاده می کنن و اون جایی که به ضررشون باشه حکم اون مبحثو تغییر می دن!
خدایا به همه بندگانت بصیرت زیاد عطا کن!
عجله داشتم ... خیلی زیاد!
باید به موقع می رسیدم... وگرنه ممکن بود با تعطیلی های پیش رو کارم تا هفته دیگه عقب بیفته و این اصلا خوشایند نبود!
مامانم پشت سر هم ازم سوال می پرسید ...
... ؟ ...؟ ...؟ ...؟ ؟!!
آخرین سوالشو بی جواب گذاشتم و دویدم بیرون!
یهو فکر کردم نکنه مامانم از این کار من دلش بشکنه!
راهی رو که رفته بودم برگشتم و براش توضیح دادم و ازش عذرخواهی کردم.
بعد با تمام سرعت از خونه رفتم بیرون ...
نه تاکسی ! نه اتوبوس ! ۴۵ دقیقه به قرارم دیر رسیدم و مشکلای بعدیش...
تو راه برگشت با خودم فکر می کردم که اگه برنگشته بودم حتما به موقع می رسیدم و این همه مشکل به وجود نمیومد ...!
اما ...
نه! بدست آوردن دل مامانم به همه اینا می ارزید ...
با این فکر دیگه ناراحت نبودم و الآنم خوشحالم ... خیلی خوشحال!
آدم باید بین راه های مختلف درست ترین رو با ترازوی خودش بسنجه ... ترازوی من اینو درست تر می دید!
علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدا را
که به ماسوا فکندی همه سایه هما را
دل اگر خداشناسی همه در رخ علی بین
به علی شناختم به خدا قسم خدا را
به خدا که در دو عالم اثر از فنا نماند
چو علی گرفته باشد سر چشمه بقا را
مگر ای سحاب رحمت تو بباری ارنه دوزخ
به شرار قهر سوزد همه جان ماسوا را
برو ای گدای مسکین در خانه علی زن
که نگین پادشاهی دهد از کرم گدا را
بجز از علی که گوید به پسر که قاتل من
چو اسیر تست اکنون به اسیر کن مدارا
بجز از علی که آرد پسری ابوالعجائب
که علم کند به عالم شهدای کربلا را
چو به دوست عهد بندد ز میان پاکبازان
چو علی که میتواند که بسر برد وفا را
نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت
متحیرم چه نامم شه ملک لافتی را
بدو چشم خون فشانم هله ای نسیم رحمت
که ز کوی او غباری به من آر توتیا را
به امید آن که شاید برسد به خاک پایت
چه پیامها سپردم همه سوز دل صبا را
چو تویی قضای گردان به دعای مستمندان
که ز جان ما بگردان ره آفت قضا را
چه زنم چونای هردم ز نوای شوق او دم
که لسان غیب خوشتر بنوازد این نوا را
«همه شب در این امیدم که نسیم صبحگاهی
به پیام آشنائی بنوازد آشنا را»
ز نوای مرغ یا حق بشنو که در دل شب
غم دل به دوست گفتن چه خوشست شهریارا
شهریار
یه جمله هست که می گه : سواد نداشتن بهتر از سواد کم داشتنه!
چون وقتی آدم در مورد چیزی سواد نداره ادعایی هم از دونستن نداره ...
اما کسی که سواد کمی در اون مورد داره ... گوش فلک رو کر می کنه!
و اما در ایران ... حتما می دونین که همه مردمان ایرانی در مورد همه چیز می دونن (فقط می دونن اما کمتر هستن که واقعا بدونن!) و همین باعث می شه به راحتی در مورد همه چیز نظرای گنده گنده بدن!
توی چه رشته دانشگاهی درس خوندید؟
اگه رشته تون از رشته های علوم انسانی، دینی، یا هنری باشه حتما شده تاحالا که توی جمعی بشینین و بنینین بقیه خیلی راحت دارن در مورد موضوعات رشته شما که چند سالی پای اون عمر گذروندید نظر میدن!
خوب شمام تونستید با اون ها هم کلام بشین و حرفاشون رو قبول یا رد کنین؟ احتمالا نه ...!
حتما هر چه قدر هم تلاش کردین که دو کلمه با اون ها در این مورد حرف بزنین اما نشده!
افراد نظر دهنده در اون جمع، در مورد رشته شما اطلاعات کمی دارن اما سر و صدای زیاد... و شما که دانشتون تا حدی بالاتر از اون هاست نمی تونین در یک دو جمله نظر بدین!
به عبارتی اگه بخواین حرفی بزنین باید تمام سالایی که گذروندین رو بیارین جلو چشمشون که بفهمن!
و این طور می شه که خیلی راحت افراد اخلاق حرفه ای رو زیر پا می ذارن و هرکس به خودش اجازه می ده تخصص های دیگه رو انجام بده ...
یه آدم معمولی کارای یه هنرمند طراح رو
و یه مهندس عمران کارای مهندس معمار رو
و یه مهندس معمار کارای مهندس شهرساز رو
و یه آدم کم اطلاع کارای یه متخصص دینی رو!
و ...
تا حالا از نزدیک آدمای بزرگ رو دیدین؟ خیلی بزرگ ...
پای حرفاشون نشستین ؟
من اعتراف می کنم توی جماعت عمرم تا حالا ۲ یا ۳ آدم بزرگ رو فقط دیدم که کلی از دیدهای من نسبت به زندگی رو تغییر که نه ... اصلا ساختند!
چون من اصلا در مورد خیلی چیزا نظری نداشتم یا حتی تا حالا برام سوال نشده بودن ..
اما اون ها نه تنها سوال رو برام ایجاد کردن و نه فقط جواب رو بلکه روش رسیدن به جواب رو هم بهم یاد دادن!
آدم بزرگ رو فقط باید از نزدیک باهاش صحبت کرد تا بتونه بر شما نفوذ داشته باشه ... کم میشه از تلوزیون یا کتاب تا این حد تحت تاثیر قرار گرفت .. مگر با علاقه وافر خود فرد.
ولی وقتی با انسانی از نوع انسان! هم کلام می شید احساسی شما رو زیر و رو می کنه ...
به شدت احساس ضعف می کنین و اینکه چقدر از دنیا عقب هستید!
چقدر چیز هست که نمی دونید!
و همین طور می شه که اون ها باعث می شن شروع کنین به گام برداشتن در راه آگاهی ...
بزرگترین آرزویی که می تونم در حق تون بکنم اینه که روزی با یک انسان بزرگ از نزدیک روبرو بشید!
البته قبل از اون باید این آرزو رو بکنم که کاش در اون روز دریچه های دل تون بسته نباشه!
کسی که سعی دارد خود را بزرگ نشان دهد از درون خود را کوچک می پندارد!
اونی که می دونه حق با اون نیست خودخواسته از خود دفاع می کند!
مثال می زنم : دزدی پس از ارتکاب جرم پلیس رو در خیابان می بینه. یهو فرار می کنه! در حالیکه مردم عادی بدون ترسی به راهشون ادامه می دن. چون از خودشون مطمئن هستن.
یا مثلا یکی که از بچگی تو جمع خانواده اش تحقیر شده. تو جمع دوستاش زیاد از خودش تعریف می کنه. این پاسخی به ندای مخالف درونشه. کسی که از درون احساس بزرگی و مهمی بکنه کمتر در بیرون با بیان این رو اعلام می کنه. چون در رفتارش نشون میده و ضرورتی در بیان نیست!
یه مثال دیگه : یه نفر تو جمع دوستاش خودخواسته و بدون اینکه ازش خواسته بشه مدام تاکید می کنه که ما خیلی با کلاسیم و فرهنگ خونواده ما بالاست و ... به احتمال ۹۹ درصد اون نفر در درون خودش رو کوچیک می دونه و با این کار سعی در التیام خودش داره!
این موضوع به طور کاملا هوشمند در جمع قابل فهمه و فرد ضعیف النفس از جانب دیگران نیز تحقیر می شه!
البته این موضوع چیزی نیست که کسی که بهش مبتلاست متوجه اش بشه و حتی اطرافیان اگر آدم های دهان بین و عقل در چشمی باشند باور خواهند کرد.
این تشخیص به تیزهوشی شما بر می گرده! یعنی هر کی از خود و خونواده اش تعریف کرد الزاما ضعیف النفس نیست.
و بالاخره کسی را که تشخیص می دهید ضعیف النفس است تحقیر نکنید! او خیلی بیشتر از یک فرد معمولی از کار شما ناراحت خواهد شد!
نفسی یار شرابم نفسی یار کبابم
چو در این دور خرابم چه کنم دور زمان را
ز همه خلق رمیدم ز همه بازرهیدم
نه نهانم نه بدیدم چه کنم کون و مکان را
ز وصال تو خمارم سر مخلوق ندارم
چو تو را صید و شکارم چه کنم تیر و کمان را
چو من اندر تک جویم چه روم آب چه جویم
چه توان گفت چه گویم صفت این جوی روان را
چو نهادم سر هستی چه کشم بار کهی را
چو مرا گرگ شبان شد چه کشم ناز شبان را
چه خوشی عشق چه مستی چو قدح بر کف دستی
خنک آن جا که نشستی خنک آن دیده جان را
ز تو هر ذره جهانی ز تو هر قطره چو جانی
چو ز تو یافت نشانی چه کند نام و نشان را
جهت گوهر فایق به تک بحر حقایق
چو به سر باید رفتن چه کنم پای دوان را
به سلاح احد تو ره ما را بزدی تو
همه رختم ستدی تو چه دهم باج ستان را
ز شعاع مه تابان ز خم طره پیچان
دل من شد سبک ای جان بده آن رطل گران را
منگر رنج و بلا را بنگر عشق و ولا را
منگر جور و جفا را بنگر صد نگران را
غم را لطف لقب کن ز غم و درد طرب کن
هم از این خوب طلب کن فرج و امن و امان را
بطلب امن و امان را بگزین گوشه گران را
بشنو راه دهان را مگشا راه دهان را
به دنبال چه می گردم شب و روز
چه می جوید نگاه خسته من
چرا افسرده است این قلب پر سوز
ز جمع آشنایان میگریزم / به کنجی می خزم / آرام و خاموش
نگاهم غوطه ور در تیرگی ها
به بیمار دل خود می دهم گوش
گریزانم از این مردم که با من
به ظاهر همدم ویکرنگ هستند
ولی در باطن از فرط حقارت / بدامانم دو صد پیرایه بستند
از این مردم که تا شعرم شنیدند
برویم چون گلی خوشبو شکفتند
ولی آن دم که در خلوت نشستند
مرا دیوانه ای بد نام گفتند
دل من ای دل دیوانه من
که می سوزی از این بیگانگی ها
مکن دیگر ز دست غیر فریاد
خدا را بس کن این دیوانگی ها
.
.
.
فروغ فرخزاد